تبليغاتX
کرکسی است که
کر/کسی است که دور لاشه ی من می چرخد
 
سالها در من زندگی کرده ای

چون کرمی در گیلاس

بیهوده نیست

که از درخت می افتم

و

 این شعررا تقدیم می کنم به:

 همه ی دوستداران غزل پست مدرن

 

 

چاقوي بي دليل درون تصورم

 

دستي كه توي جيب تو از درد مي برم

 

من يك كليد گمشده ام بعد سالها

 

مي آيم از دري كه به قفلت نمي خورم

 

آرايشي دوباره مرا مخفي ام كند

 

از دختري كه گريه كند زير چادرم

 

دنبال دست گمشده ي آن عروسكم

 

يك ابر بي دليلم و از رودها پرم

 

سبزم هنوز پشت چراغي كه قرمز است

 

انگار كل زندگي ام در پرانتز است

 

هي فكر مي كنم به غذايي كه سرد شد

 

به سرنوشت تلخ درختي كه زرد شد

 

هر چند هي ورق زده ام در گذشته ام

 

از روي دست هاي تو خود را نوشته ام

 

از پايه هاي كج شده ات زير ميز من

 

محكم به چسب زندگي ات را عزيز من

 

اين دلخوشي مختصر و خنده هاي تر

 

يك عمر تكيه داده به ديوار يك نفر

 

انگار شانه هاي كسي باورت شده

 

برگرد كه عروسك او دخترت شده

 

برگرد از پرنده ي خيسي كه مرده است

 

از صورتي كه سيلي برگشت خورده است

 

او از دري كه پشت سرت هست مي رسد

 

اين كوچه در تو زود به بن بست مي رسد

 

هي فكر مي كني به همين چند ساعتي

 

كه درد مي كشم كه ..."عزيزم تو راحتي"

 

برگشتي از مزار خودت گور گنگ زن

 

اين كوچه ختم مي كند اين شعر را به من

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا گریزپا در شنبه 25 خرداد1387  |
 

غروب اول آبان صداي موزيك... 

دلم گرفته براي يكي دو روزي كه 

 

قرار بود بيايي وزندگي بكني

          

وچشمهاي خودت را به در بدوزي كه 

 

اجاق روشن اين خانه هي غذا بپزد 

 

درون ظرف غذايت مرا بسوزي كه

 

نه! هيچ حادثه اي روي بند رختم نيست

 

چقدر باد برقصد در آن بلوزي كه    

 

زن اثيري گلدان/ جنازه ي من بود 

  

درون گاري آن پيرمرد قوزي كه

 

من و تو راه كمي را جدا شديم از هم

 

شبيه حركت يك جفت مار موذي  كه

 

يواش مي روم واتفاق مي افتم 

      

مني كه بعد تو افتاده ام به روزي كه

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا گریزپا در پنجشنبه 2 اسفند1386  |
 دلتنگیها

نمی خواهم باور کنم

اینجا اخر خط است

مسافرانی که بی تو بر می گردند

تنهایی شان از چمدان ها بیرون زده است

ومن هنوز

ایستاده ام

مثل درختی که چاره ای جز ایستادن نداشت

چقدر بیهوده سعی می کنم

ایستگاهی باشم

تا در من توقف کنی

بارت را زمین بگذار

چرا که آفتاب سنگینی یک روزه تازه را به خانه آورده است

آیا کسی که

به خواب هایم سنگ می زد

تنهای ام نبود؟

چقدر بیهوده می رقصم

مثل بادی که

زبانش را بیرون آورده است

وقتی در کوچه های تنم پرسه می زند

 

|+| نوشته شده توسط زهرا گریزپا در شنبه 10 شهریور1386  |
 
 
بالا